السيد جعفر السجادي
45
فرهنگ اصطلاحات فلسفى ملا صدرا ( فارسى )
حاصل در ذهن مىشوند و يا حاضر مىشوند و يا اشباح آنها در ذهن طبع مىشود و يا اينكه عين اشيا با ماهيتشان در ذهن حاصل مىشود و اقوالى ديگر سرانجام مسأله اتحاد عاقل و عقل و معقول را مطرح كرده است و گويد : « 1 » اين مسأله كه نفس عاقل صور اشياى معقول است از دشوارترين مسائل حكمت است كه تا زمان ما هيچيك از علماى اسلام به درستى درنيافتهاند وى دشوارى مسألهء علم را از اينرو مىداند كه چگونه بايد توجيه كرد كه علم به جواهر جوهر باشد و علم به اعراض اعراض باشد . و مىگويد : در كتب فلسفيه مانند شفا و نجات و اشارات و عيون الحكمه و غيره چيزى كه تشنگان را سيراب و مريضها را شفا دهد نيافتيم و استادان فلسفه مانند شيخ و بهمنيار و پيروان آن و شيخ اشراق چيزى قابل اعتماد نگفتهاند و ما به مانند موارد دشوار ديگر به ذات خداوند متوسل شديم و او حلال مشكل ما بود و به يارى حق دريافتيم كه صور اشياء دو گونهاند يكى صورتهاى مادى كه قوام آنها به ماده است و داراى وضع و مكان و غيره است و ديگر صور مجرد از ماده و وضع و مكان به صورت تجريد كامل يا ناقص يعنى صور معقوله و متخيله و دريافتيم كه صورتهايى كه در مادهاند با وضع و مكان خاص معقول واقع نمىشوند ( يعنى با قيد اينكه در مادهاند ) پس بايد تجريد شوند تا صالح شوند كه معلوم واقع شوند . و همهء حكما قبول دارند كه وجود صور معقوله در ذهن عين وجود آنها است براى عاقل و به عبارت ديگر صور معقولهء بالفعل موقعى صور معقوله ناميده مىشوند كه وجود عقلى و ذهنى پيدا كرده باشند و عنوان صور معقوله موقعى درست است كه معقول شده باشند پس وجود آنها فى نفسه و وجود آنها براى عاقلشان يكى است و اتحاد عاقل و معقول همين است يعنى صور معقوله و نفس عاقلهء آنها يك وجود دارند ، نه دو وجود . وى در باب كليه ادراكات ، متوهمات ، متخيلات ، ادراكات حسّى قايل به اتحاد است . اتحاد صور خياليه با خيال ، محسوس با حاسه ، و هميات با وهم و غيره . با اين فرض ملا صدرا مسأله را به اين صورت حلّ كرده است كه عاقل و معقول و عقل هر سه يك وجودند داراى سه جلوه . مثلا در علم نفس به خودش قطعا معلوم نفس است ، عالم چيست ، فرض اين است كه نفس عالم به خودش باشد پس عالم هم نفس است ، علم چيست ، علم هم در اين مورد نسبت نفس به نفس است پس در اين مورد علم ، عالم و معلوم يك موجود است حال در باب صور معلومه هم گوييم صور معلومه همان شؤون نفس است چون نفس ظرف نيست كه صورتها در آن جايگزين شده باشند پس صور علميه همان شؤون نفس است كه معلوم است ، پس معلوم نفس است . و عالم هم نفس است كه به شؤون خود علم دارد و علم هم همان نسبت نفس است به شؤون خود پس علم و عالم و معلوم نفس است . « 2 » وى در باب احساس ، خيال و غيره هم قايل به اتحاد صور محسوسه با حاسه و صور خياليه با خيالات ، نهايت سير انسان در جهت كمال علمى و عملى اين است كه جهانى عقلى گردد كه در
--> ( 1 ) اسفار ، ج 3 ، سفر 1 ، صص 310 به بعد . ( 2 ) همان ، ج 3 ، سفر 1 ، صص 314 - 316 .